تبليغاتX
راز نگاه تو - روزهاي نبودنت

 

وقتی با من نیستی

خودم را از نگاه مضطرب آیینه

پنهان می کنم

و به اقاقی های تازه روییده

حیاط کوچکم

می اندیشم

که همیشه با اشکهای تو

سیرابشان می کردم

كاش مي دانستم چرا پرندگان مهاجر

اين بار وقت عزيمت

مرا خبر نكردند

و نمي دانم

وقتي آسمان

سراغ نگاه زلالت را

از چشمانم گرفت

با چه رويي از نبودنشان

سخن بگويم

كاش مي دانستم

از كدام طرف مي روي

و كاش كسي بود كه به من بگويد

وقتي نيستي

چگونه به شكوفه هاي نسترن بفهمانم

كه انگشتان مهربانت

براي نوازش هرروزه نمي آيد

اين روزها تمام كوچه هاي خيس و

سنگ فرش هاي نمناك

جاي پاي مرا از روي خود پاك مي كنند

و حتي ستاره هاي چشمك زن

از خاطر مي برند

كه شب هاي قبل براي آنكه نگاهشان كنم

چقدر با من دالي بازي كردند

وقتي نيستي

حتي پنجره ها از من روبرمي گردانند

و من روزهاي نبودنت را

روي شيشه بخار گرفته

نقاشي مي كنم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:9 توسط آنا |