هنوز حرف هایم تمام نشده کلمات در دهانم ماسیده و.... هنگام خداحافظی است حرفهای نگفته را زیر زبانم مز مزه می کنم و به سختی همه شان را فرو میدهم یک لیوان آب شاید کمکم کند تا احساس خفگی رهایم کند لبخند میزنم می بوسمت و کلمه خدانگهدار را آرام هجی می کنم هربارو هربار...این قصه تکراری را مرور می کنم و پشت تمام پنجره هاب باران خورده رفتنت را به نظاره می نشینم و با لبی خاموش لیوان های آب را پشت سر هم فرو میدهم برای قورت دادن تمام کلماتی که نوک زبانم بودو مجال نیافتم به گوشت برسانم!
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:54 توسط آنا
|
