این روزها آنقدر حسود شده ام که به آیینه ای که هرروز نگاهت را در خود تکرار می کند حسادت می کنم و به دستگیره دری که هرروز بارها بر دستان تو بوسه می زند این روزها آنقدر دچار حسادتی جانکاه شده ام که به چشمان تمام کسانی که قامت تورا در چارچوب نگاه خود ترسیم می کنند هم حسودی ام می شود و به کودکی که عطر نفس های تورا هنگامی که بوسه بارانش می کنی می نوشد این روزها من مانده ام و اینهمه حسادت وحسرت لحظه هایی که بدون درآغوش کشیدنت می گذرد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:53 توسط آنا
|

به سادگی یک لبخند گم می شوم در نگاه های بی بهانه ات وتمام پیکرم در حسرت لحظه ای می سوزد که با عاشقانه ترین نگاه مرابه اوج صمیمیت یک هم آغوشی عارفانه می کشانی کاش می دانستی این روزها چقدر بی تاب بی قراری های پرالتهاب با هم بودنم و کاش می توانستی با یک بوسه تمام دل نگرانی هارا از چشمانم پاک کنی این دلتنگی ها دارد بیچاره ام می کند و هیچ کس جز تو نمی داند دلتنگی دستان و چشمانم چه وسعتی دارد
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:20 توسط آنا
|

وقتی با من نیستی خودم را از نگاه مضطرب آیینه پنهان می کنم و به اقاقی های تازه روییده حیاط کوچکم می اندیشم که همیشه با اشکهای تو سیرابشان می کردم كاش مي دانستم چرا پرندگان مهاجر اين بار وقت عزيمت مرا خبر نكردند و نمي دانم وقتي آسمان سراغ نگاه زلالت را از چشمانم گرفت با چه رويي از نبودنشان سخن بگويم كاش مي دانستم از كدام طرف مي روي و كاش كسي بود كه به من بگويد وقتي نيستي چگونه به شكوفه هاي نسترن بفهمانم كه انگشتان مهربانت براي نوازش هرروزه نمي آيد اين روزها تمام كوچه هاي خيس و سنگ فرش هاي نمناك جاي پاي مرا از روي خود پاك مي كنند و حتي ستاره هاي چشمك زن از خاطر مي برند كه شب هاي قبل براي آنكه نگاهشان كنم چقدر با من دالي بازي كردند وقتي نيستي حتي پنجره ها از من روبرمي گردانند و من روزهاي نبودنت را روي شيشه بخار گرفته نقاشي مي كنم
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:9 توسط آنا
|
