نميدانم از چيدن سيب حوا روگردان شدي يا دلت هواي حواي ديگري دارد كه بوسه هايي را كه طعم تمشك باران زده مي دهد بر بوته لبانم جا مي گذاري و بي تفاوت از كنار سنگفرش تمام كوچه هايي كه مارا به هم آغوشي ساده و عارفانه مان مي رساند مي گذري اين روزها كه دلم هواي ميوه ممنوعه دارد تمام درختان را با شاخ و برگ در دفتر نقاشي مي كشم و براي هر شاخه هزار سيب مي گذارم شايد روزي باز دلت هواي گاز زدن سيب سرخ حوا كرد مي خواهم هر زمان كه اراده كني قبل از شيطان ميوه ممنوعه را در دستانت بگذارم و اين بار قبل از رانده شدن از بهشت آدم شوم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:40 توسط آنا
|

واژه ها مرا دلتنگ می کند نگاه ها مرا دلتنگ می کند کوچه ها خونه ها تمام لحظه ها مرا دلتنگ می کند و من با حرف به حرف نامت دلتنگی ام را در میان قصه ها جار می زنم و آخرین نگاه عاشقانه ات را برای خود معنا می کنم این روزها نه یک بار بلکه هزار بار دلتنگتر از همیشه ام و باخود هجی می کنم آخرین سکوتی را که نام مرا به ساده ترین شکل ممکن تکرار کرد این روزها من برای بودنت برای خواستنت برای نگاه کردنت و برای بوسیدنت دلتنگ می شوم... و به همین سادگی برای تمام لحظه های با من نبودنت دلتنگی می کنم و نگاه های خسته ام را از تو میدزدم مبادا رد پای دلتنگی هایم بر زلالی نگاهت جابماند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:16 توسط آنا
|

شکسته تراز همیشه در مقابل آیینه ترک هایی که با دستان سرد تو بر پیکرم تراشیده شده می شمرم..... یکی...دوتا...سه تا...هزارتا و ..... خسته تر از همیشه یه آینه می نگرم خدایا...این آیینه کی هزار تکه شد؟؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:38 توسط آنا
|

نميدانم من زيادي عاشقم كه اينقدر صبورم يا تو مرا با نگاه آسماني ات جادو كرده اي كه نمي توانم دخيل دستانم به حلقه مقدس بازوان تو را باز كنم شايد هنوز باورم نشده تو نمي تواني مرا حاجت روا كني
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:23 توسط آنا
|

تو رفته ای گویی هزار سال قبل از به دنیا آمدنم تمام روزهای با من بودن را ترک گفته ای تو رفته ای و من همچنان جای پای تورا از تمام جاده هامیدزدم ودر تمام آیینه های قدکشیده اطرافم رنگ آسمانی نگاهت را دنبال می کنم تو رفته ای و من سالهاست تنها با سایه ات به هم آغوشی پنهانی مشغولم و بوسه های آبدار را از لبان معصومت کش می روم تو رفته ای و من هنوز به شکفتن غنچه های نوازشگری می اندیشم که با سرانگشتان مهربان تو به شکوفه نشست و هنوز هرم نفس های بی قرارت را بر گونه های به سرخی نشسته ام حس می کنم تو رفته ای و سکوت همه آن چیزی است که بر لبهایم جاری می شود و نگاهی که راه رفته ات را با نمناکی گلایه آمیز پلک هایم شستشو می دهد شاید حقیقت تلخ زندگی من همین باشد تو رفته ای و من هنوز با عاشقانه ترین نگاه در انتظار رسیدنت ایستاده ام
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:8 توسط آنا
|
