رنگ نگاهت را می شناسم بیشتر از تمام کسانی که عشق رابا تو تجربه کردند و حتی بیشتر از آنکه هر روز و شب لحظات بارانی نگاهت را با خویش نجوا می کند من به آفتاب خواهم گفت از زلالی چشمان تو سراغ قطره قطره اشک هایم را بگیرد و از ترنم نفس هایت صدای زمزمه وار دلدادگی هایم را با صمیمیت روزها و شب های عاشقی تفسیر کند این روزها من مانده ام و شکوه نگاه همیشه ماندگار تو و شمیم عطر نفس هایت که هرروز در ذهنم تکرار می شود و تمام دلتنگی های عالم جمع میشود و خودرا در گوشه دلم جا می کند من نمیدانستم دلم اینقدر گنجایش دارد که می تواند این همه دلتنگ بماند و باز تو در سرتاسر آن با همه وجود نازنینت جای خودرا داشته باشی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:8 توسط آنا
|

صدایم کن مرا به نام بخوان مرابا زیباترین واژه عاشقانه صدا بزن بگذار با حرف حرف نامم که بر زبان تو جاری می شود تمام وجودم غرق در حسی ناشناخته شود مرا صدا کن با عاشقانه ترین حس روحم را پرواز ده خلاصم کن از تردیدناشناخته ای که گاه به گاه سراغ لحظه هایم را می گیرد عطر نفس هایت را بر من بنوشان بگذار مست شوم مست تر از همیشه خرابم کن نگاهم کن در مستی سکرآور چشمانت غرقم کن و به لبهای مشتاقم اجازه سجده بر چشمانت را بده بگذار در عشق بازی لب من و گونه های تو من و تو تنها نظاره گر باشیم یکبار برای همیشه صدایم کن یکبار عاشقانه تر از همیشه بگذار تمام واژه های گمشده در مقابل دیدگانم ردیف شوند و من انتخاب کنم که با کدامین واژه تازه شکفته جوابت را دهم وقتی صدایم می کنی تازه می شوم و مناره های همه مساجد بر روشنی دیدگانم رکوع می کنند صدایم که می کنی متولد می شوم مانند روز اولی که از مادر زاییده شدم و تو با حریر نگاه مخملیت مرا قنداق خواهی کرد صدای تو مرا خواب می کند و من در خواب تنها به دنبال رد پای تو خواهم گشت تا بتوانم تا ته دنیا قدم به قدم همراهت باشم صدای تو روح سبز ناشناخته ای بر من می دمد و من بی آنکه بدانم چرا با طنین صدایت عاشق می شوم و چون دخترکان نوجوان سرخی گونه هایم را به رخ آیینه ها می کشم این روزها مدام منتظرم که باز با همان آهنگ آشنا صدایم کنی و من با نگاهی مشتاق تر تو را به جشن تولد دلدادگی هایم دعوت کنم
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 14:55 توسط آنا
|

پاییز که می شود انگار از همیشه عاشق ترم در تمام طول پاییز نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم وچشمانم همه جا نقش دیدگان تورا جستجو می کند پاییز که می شود همراه برگها رنگ عوض می کنم زردو نارنجی می شوم و با باد تا افقی که چشمانت درآن درخشیدن گرفت پیش می روم و مقابلت به رقص درمی آیم تا آن جا که باور کنی تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همراه عاشقت بوده ام پاییز که می شود بی قراری هایم را در باغچه کوچکی می کارم و آرام آرام قطره های باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه می نوشانم میدانم تا آخر پاییز تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد و با اولین برف زمستان به بار خواهد نشست پاییز که می شود بی آنکه بدانم چرا بیشتر از همیشه دوستت دارم و بی آنکه بدانی چرا دلم بهانه ات را می گیرد وپاییز امسال.... عشق جنس دیگری دارد و معشوق خواستنی تر است... کاش می دانستی!
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:30 توسط آنا
|
