تبليغاتX
راز نگاه تو

 

باز هم از نو می نویسم

از تو می نویسم

که نگی نوشته هام رنگی نداره

که نگی شرم نگاه عاشقی

توی چشمهای خسته ام

برقی نداره

باز هم ازتو می نویسم

که همه عالم و آدم بدونن

که اگه هستم و باز

میتونم به عاشقی ها فکر کنم

برای اینه که

همه روز و شبم

پره از صدای نازنین تو

پره از عطر نفس های تو و

پره از زمزمه دلدادگی دستهامون

حالا باز دارم با دستهام

شکل اسم تورو هی تو ذهن شب

مثل تصویر چشمهات

نرم نرمک میکشم

قلمم اگه بخواد اسم تورو کم بیاره

هرچی جوهر که بریزم توش

هیچ فایده نداره

این دفعه با اسم تو

همه حرفهای ناگفتنی رو

توقصه آغاز می کنم

بذار تا برات بگم

اگه باز نوشتنم میادو باز

از عاشقی حرف می زنم

همه رو به چشمهای تو مدیونم

و به دستهای عزیزت

که دوباره دستهام رو

گرفتی و نوشتن رو یادم دادی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:20 توسط آنا |

              

         تعطیل!تا کی نمیدانم!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:31 توسط آنا |

 

هنوز حرف هایم تمام نشده

کلمات در دهانم ماسیده و....

هنگام خداحافظی است

حرفهای نگفته را زیر زبانم مز مزه می کنم

و به سختی همه شان را فرو میدهم

یک لیوان آب شاید کمکم کند

تا احساس خفگی رهایم کند

لبخند میزنم

می بوسمت

و کلمه خدانگهدار را

آرام هجی می کنم

هربارو هربار...این قصه تکراری را

مرور می کنم و

پشت تمام پنجره هاب باران خورده

 رفتنت را

به نظاره می نشینم و

با لبی خاموش

لیوان های آب را

پشت سر هم فرو میدهم

برای قورت دادن

تمام کلماتی که نوک زبانم بودو

مجال نیافتم به گوشت برسانم!

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:54 توسط آنا |

 

ساعت دوازده بار نواخت

صدای موذن برخاست

دهمین روز از اولین ماه تابستان بودکه

صدای ناله های زن

با گریه نوزاد تازه از راه آمده آرام گرفت

در آن ظهر تابستانی

قدم لرزان و کوچکم را

به دنیای ناشناخته ها گذاشتم

آری من ....زاده شدم

و حال در بیست و نهمین

دهم تیرزندگی ام

به آفتاب سلام می کنم

سایه ام را از خیابان های تبدار می قاپم

دستهایم را درخاک سرد باغچه فرو می کنم

و مشتاقانه نام تورا

از لابلای تمام کلمات درهم برهم ذهنم میدزدم

و با آن آیینه ای می سازم برای چشمان مشتاقم

گه هر وقت نگاهش کنم نقش دیدگان تورا

در ان ببینم

بیست و نه سالگی ام در حالی آمد

که من با همه وجود

در حریر خوش نفس هایت پیچیده شدم

و گریه های اولین ساعات به دنیا آمدنم

در حس عمیق دوست داشتنت پنهان شد

آری امسال عاشقانه ترین دهم تیر زندگی ام را

جشن می گیرم

و به بیست و نه سالگی ام سلام می کنم

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:33 توسط آنا |

 

همه جا به دنبال نگاهت می گردم

و دست خالی برمی گردم

باز آن روزهای دلتنگی سراغ لحظه هایم را می گیرد

و من بی صدا

گوشه ای می ایستم و می بینم

همه روزها و شبهایم در سکوت نبودنت فرو میرود

و هیچ کاری نمیتوانم برای دلم بکنم

باز زانوی غم بغل گرفتن و

اشک ریختن

و با تنهایی روزگار گذارندن در راه است

باز هم شعرهام بوی غم می گیرد

و چشمان ترم به دوردست خیره میشود

و من همچنان دنبال راهی هستم

برای درمان دلتنگی هایم....

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:38 توسط آنا |

 

به تقدس نگاهت سوگند

و به نجابت دستانت

به پاکی چشمه زلال اشکهایت سوگند

و صمیمیت آغوش بی منتت

اگر تمام کوچه پس کوچه های زندگی را

قرار بود بی تو طی کنم

هیچ وقت به هیچ جا نمیرسیدم

مادرم

همه لحظه هایی را که زیسته ام

و خواهم زیست

مدیون وجود نازنین توام

و ازبرکت حضور توست که من امروز

ایستاده ام و به فردا می نگرم

مادرم همه روزهایم از آن تو

اما امروز که به نام توست

برتومبارک!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:40 توسط آنا |