چندروز است هی پرو خالی می شوم از هوای خواستن و دغدغه ی نداشتنت با تو تا اوج خواب های طلایی میروم و بی تو تا انتهای کابوس های خاکستری سقوط می کنم این روزها در دریای شکوه های نداشتنت غوطه ورم و با ثانیه های با تو بودن به جنگ لحظه هایی می روم که وقتی تو در آن ها نباشی گذشتنش برایم قرنها طول میکشد آری حقیقت دارد تو در تمام لحظه هایم حضور داری و یاد مهربانت در ثانیه ثانیه روزوشبم جاریست اما شنیدن آوای ملکوتی عاشقانه ات لطفی دارد که در هیچ چیز دیگری آن را نیافتم و لمس شمیم خوش نفس هایت مرا به اوج خواستنی بی انتها میرساند تقصیر من نیست که اینطور عاشقانه می پرستمت تقصیر توست که کمتر از این نمی توانم دوستت بدارم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:56 توسط آنا
|


پوست انگشتانم
در عطشی نا شناخته می سوزد
عطش لمس لحظه های با تو بودن
عطش نوشیدن طعم لبانت
و عطش کشیده شدن بر پیکر خاطره های رنگینت
این روزها دیدگانم مدام منتظر است
منتظر لحظه شکفتن نگاه عاشقانه ات
منتظر حس شاعرانه پشت پلک هایت
و منتظر نوازش آهنگین حضورت
به من نگاه کن
بگذار مستی سکر آور ظهورت
در مقابل دیدگان مشتاقت به رقص درآید
و تو همه صلابت حضور استوارت را
در ایستادگی قامت من مشاهده کنی
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:16 توسط آنا
|

این بار نه فقط دلتنگی هایم را که تنهاییم را هم دوره می کنم می شمارم روزهایی را که نیستی و لحظه هایی را که نبودی گلایه هایم را پشت تمام دیوارها پنهان میسازم و اگر بیایی...تنها لبخند مرا می بینی و نگاهی که از همیشه مشتاق تر است آری من صبر می کنم تا نکند خاطرت حتی به اندازه سر سوزنی مکدر شود نازنینم...تو خوش باش غم تنهایی فقط مال خودم!
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:34 توسط آنا
|

نگاهت را در کدامین چهره جستجو کنم وقتی هنوز نمیدانم چشمانت واقعا چه رنگیست وقتی هنوز طعم گس نگاه عاشقانه ات را نچشیده ام و یک انتظار همه آن چیزیست که در من به جا مانده اما هنوز نفهمیدم لحظه ای که به چشمانت دل بستم با کدام دیده عاشقت شدم چشمانی که برچهره ام نشسته یا دیدگان دلم!
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:59 توسط آنا
|
