
بهار را صدا میزنم
با آهنگ قدمهای مهربانت
و سکوت لحظه های دلدادگی ات
میدانم این بار
بهار عاشقانه تر از همیشه سراغم را
از کوچه پس کوچه های زمستان می گیرد
ومرا در صمیمیترین لحظه شکفتن می یابد
من بهار را می خوانم
با زمزمه خوش دوست داشتنت
و به همه خواهم گفت
که امدن بهار به خاطر من بود
چرا که عاشقانه تر از هر سال
آن را از پشت کوه برفی نقاشی کودکی ام
دزدیدم و شکوه آمدنش را با ترانه های خوش
حضور تو پیوند زده ام
این بار بهار من سرسبز تر از همیشه است
به سبزی قدمهای تو
وقتی بر خانه دلم پا نهادی
و روزگارم را شکوفه باران کردی
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:30 توسط آنا
|

ساده تر از آن بود که فکر می کردم با نگاهت همراه شدن با شادی هایت شاد شدن و با غمهایت غصه خوردن ساده تر از آن سپردن قلبم به همه خوبی هایت بود یادم نیست در کدام صبح دل انگیز بهاری در کدام ظهر تب آلود تابستانی در کدام غروب نارنجی رنگ پاییزی یا شب بی انتهای زمستانی بود که ناگهان دلم را نزد مهربانی هایت جا گذاشتم هر زمان که میخواهد باشد این نقطه آغاز رسیدن است و طراوت بی پایان لبانت برای دمیدن روح سبز زندگی بر پیکر منتظرم این روزها آن چه روحم را مینوازد آوای دلنشین مهرآمیزی است که باد با خود به سویم می آورد و دستانی که میدانم هر چند در دور دست است اما مهربانی اش را میتوان صادقانه حس کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:34 توسط آنا
|

دستانم هنوز بوی آخرین غزل عاشقانه ات را میدهد و چشمانم در کورسوی جاده های قلبت به دنبال لحظه آغازین دیدار میگردد نگاه کن لبانم شکل اسم تورا از لابلای برگهای زردو نارنجی میدزدد و سالهای کودکی از دست رفته ام برای پیدا کردن عروسک دست و پا شکسته هورا می کشند من اما ....بی آنکه بدانم کیستم ثانیه های با تو بودن را شماره می کنم و به سالهای بی تو بودن پوزخند می زنم
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:32 توسط آنا
|

سایه ام را از سرت میدزدم سایه ام را از تمام دیوارهای نم گرفته پاییز سایه ام را از سنگفرش سنگی کوچه های تنها میدزدم سایه ام را برمیدارم با خود می برم سایه ام را جایی پنهان میسازم این بار دنبال سایه ای می گردم که بر سرم باشد راستی سایه تو کجاست؟ هیچ وقت آن را بر سرم ندیدم......
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:33 توسط آنا
|
