تبليغاتX
راز نگاه تو

 

همه تکه تکه های وجودم را

از گوشه کنار های روزهای رفته

جمع می کنم

نمیدانم بار دیگر

این تکه ها را

کجای این سرزمین نا آشنای غریب

گم خواهم کرد

حال نفس می کشم

راه میروم

قصه می گویم

حتی ممکن است عاشق بشوم

کسی چه میداند

شاید مجبور شوم

این بار برای پیدا کردن تکه های قلبم

سراغ تورا از این وآن بگیرم!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:21 توسط آنا |

برف های شانه ات را بار دیگر تکاندم

فایده ندارد

باز هم یک دست سپیدی

با آن چشمهای یخی اینطور نگاهم نکن

تقصیر من نیست که تو هنوز اینجا ایستاده ای

از من نپرس تا کی

من هم نمیدانم روز پایان ایستادن تو

کدام روز آفتابی است

آدم برفی !

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:21 توسط آنا |