تبليغاتX
راز نگاه تو

تمام روز انتظار همان لحظه را می کشیدم

همان لحظه که قطرات ریز باران

بدون هیچ بهانه ای بر سرو صورتمان پاشید

و سرمای نمناک پاییزی

ماراوادار کرد به هم نزدیک شویم

دست من اهسته درون دستان تو لغزید

و برگهای سرگردان خزان زده

با هیاهویی بی دلیل

به سوی ما حمله ور شدند

تمام روز به انتظار رسیدن لحظه شکفتن لبخندت

ثانیه ها را شمردم

و هنگامی که باد نفس نفس زنان از کنارمان عبور کرد

شکوه با هم بودنمان را به نظاره نشست

هنوز صدای باران می آیدوکوچه

پر از عطر قدمهای خیس ماست

هنوز باد زوزوه کشان پیش می رودو

برگهای زردونارنجی را

به مهمانی سقوط قطره های باران می برد

اما جای ما آنجا در میان بهت خیابان

و مردمی که سایه وار از آن می گذرند

همچنان خالیست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 16:27 توسط آنا |

وقتی نامم را در لابلای دهلیزهای قلبت گم می کنم

بی اختیار در چشمانت

سراغی از بودنم می گیرم

نمیدانم کی بود

یا کجا

که من همه دلخوشی های کوچکم را

در کوچه پس کوچه های شهری غریب

جا گذاشتم

و حال هر چه میگردم

نمیتوانم برای قلبم دلخوشی تازه ای

دست وپا کنم

کاش زودتر می فهمیدم

سهم من از تو

همین نگاه ساده است و

دستانی که گاه همه شیرینی یک حضور را

بر وجودم جاری می سازد

و من به همین نگاه و گرمی دستهای تو

قانعم و به حضوری که

 دوست دارم همیشگی باشد

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:13 توسط آنا |

تمام راهای نرفتنی را رفتم

 

تمام حرفهای نگفتنی را گفتم

 

تمام چیزهای ندیدنی را دیدم

 

شاید مرا همچون ادم از بهشت رانده باشند

 

نمیدانم

 

کجای این جهنم اکنون جای پاهای مرا به خاطر سپرده است

 

و صدای نفس زدن هایم در گوش کدامین پس کوچه

 

طنین انداخته است

 

آری من میوه ممنوعه را گاز زده ام

 

شما بگویید

 

آیا مجازات من غیر از اینیست که دارم میبینم؟

 

من که تمام جاده ها را بی انکه بدانم پایانش کجاست

 

دارم یک نفس می دوم

 

و همه خاطرات خیس گذشته ام را در کنار دیوارهای نمناک عبورم جا میگذارم

 

کاش میدانستم

 

لحظه پایان محکومیتم را کجای ناکجاآباد زمین گم کرده ام

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 14:38 توسط آنا |

امروز ساز قدیمی ام را

از پشت خاطرات خاک گرفته

بیرون کشیدم

و آن را برای نواختن

تازه ترین آهنگ زندگی ام

کوک کردم

امروز به هوای عشقی که

در تمام لحظه های روزوشبم جاریست

عاشقانه ترین نوای هستی را

با سرانگشت احساسم نواختم

آنچه جاری شد

صدای نگاه های بیقرار تو بود

و سکوت لبهای پر اشتیاق من

دستانم را که دراز میکنم

جز هرم نفسهای صمیمی تو

چیز دیگری نمی یابم

آری این حقیقت دارد

هنوز هم این تویی که

در لحظه لحظه زندگی من

جریان داری

و هنوز این منم که باجریان سیال نگاهت

به عمق باور سادگی حضور تو

سفری رویایی را آغاز میکنم

سازمن امروز تنها نوایی که مینوازد

آوای تپش قلب توست

که من با تمام ضربآهنگ هایش

انسی ناشناخته دارم

این را نیزخوب میدانم

هر چه سازم بنوازد

من با آن خواهم رقصید!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:35 توسط آنا |

گویی کسی تمام واژه های عاشقانه ام را

از لابلای دفترخاطراتم دزدیده است

دیگر هر چه می گردم

نمی توانم آخرین جمله ای را که به تو گفتم

پیدا کنم

دیگر یادم نمیاید

برای آنکه به سایه های اطرافم

بفهمانم که وجود دارم

از چه کلمه ای استفاده کردم

تمام معنای هستی ام

در میان واژه هایی بود

که گمشان کردم

حال نمی دانم

برای آنکه صدایت کنم

باید کدامین حروف را

کنار هم ردیف کنم

تا نام تو ترسیم شود

راستی تو میدانی برای بیان دوست داشتنم به تو

باید کدام کلمه را بر زبان جاری سازم؟

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:1 توسط آنا |