چه ساده گذشت و چقدر خواستنی تمام آن لحظه های شیرین با هم بودن های بی بهانه صدا کردن های بی دلیل نگاه های پر گفتگو وخاموش چه کوتاه بود و چقدر دلچسب درست مثل خواب ظهر تابستان در بهارخواب خانه پدری و گاز زدن قاچی هندوانه در میان عطش گاه وبیگاه در هوای شرجی عصرگاهی تقدسی که در با هم بودنمان جاری بود برای قلب من مثل یک مرحم بر زخمی کهنه و دردآلود بود و چقدر همیشه به قداستی که در نگاهمان موج میزد نیازمند بودم من به آن ریلی میاندیشم که قطار دوستی مارا به حرکت درآورد و با اینکه خود موازی بود اما برای به هم رساندن ما تلاشی صادقانه و بی ادعا کرد حال تمام ثانیه های با هم بودن را خوب .خط به خط و واژه به واژه برای ذهن خسته ام دوره می کنم و امروز برای لحظه لحظه آن دلتنگ خواهم شد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 16:28 توسط آنا
|


چقدر از دست این روزگار دلگیرم
فقط خودم میدانم و خدایی که
می گویند در این نزدیکیست
اما من در این نزدیکی ها
جز کسانی که هر کدام
به نوعی مرا میازارند
هیچ چیز ندیدم
نمیدانم شاید خدا به آنها
نزدیکتر است تا من!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:30 توسط آنا
|


مدتیست دیگر سراغ هیچ پنجره ای
برای سرک کشیدن های گاه وبیگاه نمیروم
گویی دیگر منتظر هیچکس نیستم
آری
باید باور کرد
کسی هرگز نمی آید
و همیشه این منم
که می پذیرم
زندگی همانطوریست که می بینم
نه آنطور که می خواهم.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:26 توسط آنا
|


ساکت
بی صدا
و تنها
عبور میکنم
و حتی نیم نگاهی هم
به پشت سرم نمیاندازم
دلم نمیخواهد چیزی را ببینم
یا صدایی بشنوم
تنها
آرام
خاموش
ودلگیر
دور می شوم
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 12:56 توسط آنا
|


بر تمام برگهای پاییزی
نامی را حک میکنم
که دلم آن را برای خود
با هزاران واژه عاشقانه
معنا می کند
نامی که خوب میشناسمش
و برای صدا کردنش
تمام سلول های خسته تنم
و وجد می آید
من این روزها نام تو را
بر تمام برگهای زردونارنجی
حک میکنم
وحتی برای آنکه کسی این برگها را
که به نام تو متبرک شده اند
زیر پا له نکند
تمامشان را به درخت میدوزم
نام تو را بر برگهای رنگین مینگارم
چرا که همه خود همیشه مانند
برگهای پاییزی رنگ وارنگنند
و تو در همه فصلهای سال با من یکرنگی.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:59 توسط آنا
|


به هر جا که نگاه میکنم
جز سایه ای از خودم هیچ نمیبینم
تمام دلبستگی هایم
اندک اندک همچون شمعی آب میشود و فرو میریزد
و من تنها مهر سکوتی بر لب دارم
و لبخندی تصنعی برا ی کسانی که
مرا اینگونه می پسندند
دیروز برای دفن تمام حس های خوب درونم
مقبره ای ساختم
و ساعتها در سوگ عشق مدفون شده ام گریستم
قلبم دیگر کوچک شده
آنقدر که دیگر خودم هم نمیتوانم پیدایش کنم
نمیدانم شاید هنگام خاکسپاری
ناغافل قلبم را هم به دست آرامگاه زمانه
سپرده ام
نه شاید هم این خود منم که
بی هیچ بهانه ای در این آرامگاه خوابیده ام .
پ.ن. توروخدا باز نگید چه مرگته ! در این لحظه که این پست رو نوشتم احساسی بهتر از این نداشتم که بنویسم .شاید بعدا خوب بشم ولی....حالا که دلم رو خاک کردم و سنگ قبرش رو هم گذاشتم.حالا دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم.نه دلی نه احساسی و نه عشقی.خالی خالی ام.تا کی ؟خودم هم نمیدونم.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:0 توسط آنا
|


بوی مدرسه می آید
و بوی تمام خاطرات باران خورده
باز دلم هوای کودکی دارد
و شوق دوباره پشت نیمکت نشستن
دلم میخواد تمام مدادهایم را بتراشم
و آنها را کنار هم روی میز بچینم
دلم بوی نویی کتاب و دفتر میخواهد
و شوق یافتن دوستهای جدید
دلم دویدن تا آخر کوچه مدرسه را می خواهد
و تمام انتظار ساده ای که برای خوانده شدن
اسمم از دفتر حضوروغیاب میکشیدم
کاش باز هم میتوانستم مشق بابا آب داد را
هزار بار بنویسم و خسته نشوم
یا از شوق بیست گرفتن در دیکته کلاسی
تمام راه خانه را بدوم
دلم تمام سالهای کودکیم را یکجا میخواهد
و برای برگشتن به آن روزها
حاضرم تمام سالهای کودکی ام
را از پشت زمانهای از دست رفته
پیدا کنم
کاش من امروز ۷ ساله بودم
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:0 توسط آنا
|
