تبليغاتX
راز نگاه تو

نه دیگر فایده ندارد!

نه توآنی که میشناختم

نه من آنم که بودم

آری حقیقت این است

این دستان من است که خالی مانده

و این تویی که رو از من برمی گردانی

نمیدانم چگونه به این باور تب آلود رسیدم

که تمام حس های قشنگ و دوست داشتنی را

در دهلیزهای تودرتوی قلبم

مدفون سازم

و از هیچ کس هیچ نخواهم

حتی نیم نگاهی محبت آمیز

کاش روزی بیاید که بتوانم

هیچ کس را دوست نداشته باشم

کاش قلبم تمام محبتش را یکجا گم کند

و کاش تمام قصه دلدادگی هایم

همین حالا تمام میشد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:57 توسط آنا |

چادر نمازم از عطر اقاقی های تازه

طراوت یافته

و سجاده ام

هنوز هم عطر گل یاس وجودت را

با خود دارد

امروز تسبیحم را دانه به دانه

با یاد تو همراه نفس های ذکرم

شماره کردم

و هر چه دعای خیر بود

برای چشمانت زیر لب خواندم

امروز اشک چشمانم مهر نمازم را شست

و من در سجده آخر خود

خدارا برای حضور روحانیت

شکر کردم

این روزها من حال و هوای دیگری دارم

و آسمان عبادتم از نم نم باران های شبانه

طراوتی دارد ستودنی

این روزها بیش از هر وقت دیگر

خدا را می بینم

و در تمام آیینه های قد کشیده اطرافم

تنها فرشتگانی را می بینم

که برای بردن دعاهای من

به زمین آمده اند

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:19 توسط آنا |

هنوز دارم به پشت سرم نگاه میکنم

نه تو هستی

نه حتی سایه ام

ولی من هستم

بایه لبخند ساده بی ریا

از به یاد آوری قشنگی های

با تو بودن

هنوز به راه رفته ات نگاه میکنم

خدایا این صبر را چگونه به من دادی

فکر میکردم روزی که برود من می میرم

ولی من اینجام

نفس می کشم

راه می روم

زنده ام

و قلبم هنوز عاشقانه میتپد

برای او که دیگر نیست

این حس عارفانه از کجا آمد

که مرا در حریری از آرامشی طلایی گرفت

هنوز نگاههای تو خاطرم را قلقلک می دهد

و شکوه مهربانی هایت ذهنم را آذین می بندد

نمی دانم چرا

ولی حس میکنم امروز بیشتر ا زهر وقت دیگری

از تو دورم و بی نهایت به تو نزدیکم

امروز دیگر تو در منی

نه

تو خود خود منی

نمیدانم چرا

ولی من تازه امروز تو را یافتم!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 14:14 توسط آنا |

هیچ وقت به تو شک نکردم

هیچ وقت نگاه های صادق تو را

نادیده نگرفتم

هیچ وقت گرمی دستانت برایم

عادی نشد

هیچ وقت حرفهایت که پر از دلدادگی بود

تکراری نبود

شاید تو تنها کسی بودی که بهت ایمان داشتم

تنها کسی که نمیتوانستم بهش شک کنم

تو بودی وآن نگاه همیشه مشتاقت

بگو پس چه شد ناگهان

تمام ابرهای سیاه تردید بر دلم سایه افکند

وسایه شک بر جانم چنگ انداخت

بگو با ایمان پاک من چه کردی

که حال هر روزوشب در بیم به سر میبرم

و به این می اندیشم

که لحظه خداحافظی کی خواهد آمد

حال حس میکنم تو داری

از من دور میشوی

کاش آنروز هرگز نمی آمد

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:30 توسط آنا |

حتی صندلی های خالی پارک هم

مرا برای نشستن وسوسه نکرد

گویی باید میرفتم و

همه برگها با حرکت مداومشان

حدیث رفتن را برایم بازگو میکردند

باید می گذشتم

از هر چه بودو هر چه نبود

باید تمام وسوسه خواستنت را

با اندوه نداشتنت پیوند می زدم

باید تمام راه را به این می اندیشیدم

که کجای این شب بی روزن

چلچراغ کهنه یادت را بیاویزم

تا سیاهی چشمهایم

به روشنی حضورت عادت کند

باید بارهاو بارها

صمیمیت رویش دستانت را

در گودی باغچه دستانم

تکرار می کردم

تا باور کنم

آنچه میبینم در خواب نیست

و تو واقعا هستی

باید تمام طول راه را یک نفس می دویدم

تا باور کنم هنوز برای گذشتن

بهانه ای دارم

و برای شکفتن دوباره

غنچه های باغچه قلبم

هنوز هم امیدی هست

باید میشنیدم هر چه را که باد

در گوش برگهای خزان زده

زمزمه میکرد

و من از لابلای آن همخوانی عاشقانه

نام تو را پیدا کردم

وآن را در ذهنم بارها و بارها

تکرار کردم

تکرارکردم

باید تمام اندوه چشمانم را

در میان بهت سنگین جاده ها جا میگذاشتم

تا بتوانم نگاه عاشقانه تو را

درآیینه زنگار گرفته چشمانم جستجو کنم

باید سکوت وهم انگیز روزهایم

با ظلمت ناخواسته شبهایم را

در هم می آمیختم

تا نشانی از ظهور روحانی ات بیابم

باید خیلی چیزها را میگذاشتم و میگذشتم

تا بتوانم باور کنم

تو همان گمشده ای هستی

که سال ها در خودم دنبالش بودم

و حال چون یک رویای شیرین

در مقابلم ایستاده ای

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:36 توسط آنا |

نمیدانی چقدر دلم میخواهد چشمانم را

به هر چه که گذشته است ببندم

و به روبرو نگاه کنم

به فردایی که دوست دارم

تو هم در آن باشی

به روزهایی که از حس خواستنت

سرشار است

از لحظه هایی که عقربک هایش را

به آستان با تو بودنم پیوند میزنم

و شبهایی که سیاهی اش را

با حسی ناشناخته

به روشنی نگاه تو میدوزم

دوست دارم با خودم تمام واژه های سپیدی که

تورا برایم معنا میکند تکرار کنم

و از تمام شاخه های آویخته درخت یاس

به یاد عطر نفسهایت

گلی بچینم و آن را در گوشه گوشه اتاق خالی ذهنم

بیاویزم

باشد تا تمام دالان های یادم از عطر رویش و

حضور بی بهانه ات مالامال شود

خوب میدانی

خوب میدانی که من با ثانیه ثانیه با تو بودن

زندگی میکنم

و لحظات بی تو بودن را با بی رحمی قتل عام میکنم

هر چند که میدانم هر چه هم این لحظات را بکشم

باز باید برای داشتنت با روزگار ستیز کنم

اما ...

برای دقایق نداشتنت چاره ای نمیاندیشم

و برای آن وقتهایی که هستی

در دلم جشن برپا میکنم

و با نگاه رویاییت

جای جای دلم را آذین میبندم

نمیدانم میدانی یا نه

لحظه تولد من

به همان ثانیه ای برمیگردد

که تو برای اولین بار به من گفتی

دوستت دارم!

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:12 توسط آنا |