
نمیدانم در خوابم آمدی
یا در حقیقت زندگیم متجلی شدی
از همان لحظه اول رنگ زندگیم عوض شد
همه گردوغبار خاکستری روزهایم
فرو ریخت و محو شد
دیگه از شبگردی های تنهاییم خبری نیست
حال اقیانوس دلم در عمیق ترین نقطه آرام است
ولی تلاطم امواجش
روزهایم را جور دیگری ساخته
دیگه آفتاب روزهایم
پشت کوه نقاشی کودکان نیست
و دیگه مدام از عقربه های ساعت
سراغ تمام شدن لحظه های بودنم را نمیگیرم
قصه ما طور دیگری آغاز شد
و جور دیگری ادامه یافت
اما نمیخواهم به این فکر کنم
که چگونه پایان میابد
دیگه از اون پریشان حالی هایم خبری نیست
و من هر صبح قبل از هر چیز
به آفتاب سلام میکنم
و برای دیدن روشنایی دقایق باقیمانده
پرده رااز تمام پنجره ها کنار میزنم
دیگه مهم نیست فردا چگونه است
مهم این است که امروزم سرشار از حرفهای نگفته ایست
که روزگاری بود دلم میخواست به کسی بگویم
مهم این است که من هنوز اینجام
و چشمان تو مرا با خود به جایی می برد
که هیچکس دیگر نتوانست ببرد
مهم نیست روزگار با هم بودن چقدر باشد
مهم این است که...
من تو را به اندازه هر چه سنجیدنی است
دوست دارم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:19 توسط آنا
|

این روزها عجیب دلم برای خودم میسوزد بس که در پیچ وا پیچ این روزگار همه سایه ها را به امید یافتنت دنبال کرده ام و از تمام رشته هایی که دلم ریسته برای در بند کشیدن دلت طناب بافته ام این روزها نگران خودم هستم چون هر کوچه را هزار بار میروم و باز میگردم و در هر گذر نام تو را بر بالای دیوار حکاکی میکنم به امید لحظه ای که از آن کوی گذر کنی و دستخط مرا بشناسی این روزها دلم برای تنهاییم شور میزند چرا که فقط قطره های باران صدای قدمهای خسته ام را میشناسند وتنها آن جاده هایی که برای دیدنت رفته ام مرا خوب به خاطر میاورند ودرختان سر به فلک کشیده به هر روز دیدنم در میان کوچه ها عادت کرده اند این روزها برای دستانم ناراحتم بس که هر روزآنها را میان باور لحظه های نوشتن از تو جا میگذارم و هر بار به سراغشان میروم میبینم شکل اسم تو را به خود گرفته است این روزها دلم برای خودم تنگ میشود چرا که خودم را در تمام آیینه هایی که در آنآیینه هایی که درآن تو را دیدم گم کرده ام و هر بار که از پنجره به کوچه نگاه میکنم خودم را میبینم که حدیث سرگردانیم را دارم در گوش باد زمزمه میکنم این روزها سالهاست از مردنم گذشته درست از لحظه ای که برای آخرین بار بوسیدمت دیگر جان ندارم و میدانم فقط بو سه های مهتابی تو مرا زنده میکند این روزها بیشتر از همیشه دلم برای خودم تنگ میشود بس که ناباورانه از ابتدای قصه خواستنت تا انتهای روایت نداشتنت یک نفس دویده ام و تمام راههایی را که به تو میرسد صد بار طی کرده ام این روزها قصه رسواییم در شهر زبان به زبان میگردد و من هنوز غرق این پندار کهنه و نمناکم که کجای این داستان بود که من دلم را به ناگاه نزد چشمانت جا گذاشتم؟
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:20 توسط آنا
|

فکری به حال خستگی های دلم بکن وقتی که بی هیچ بهانه ای از من دور میشوی و من نقش نگاه آسمانیت را در جای جای یادم نقاشی میکنم فکری به حال دلتنگی های گاه و بی گاهم بکن وقتی که حضورت را در تمام خیابانها گم میکنم و نجواهای عاشقانه ات را در شبهایم کم میاورم فکری به حال دیدگان باران زده ام کن وقتی که نبودنت را با خودم هجی میکنم و برای رسیدن لحظه های بازگشتت تمام جاده ها را در خورجین قدیمی ام جمع میکنم فکری به حال آتش سرکش درونم بکن وقتی نیستی و با نبودنت تمام شبهایم یلدا میشود و روزهایم بس که تاریک است روی شب را سفید میکند فکری به حال دغدغه های بی بهانه ام بکن وقتی میروی و من فقط با اشک چشمانم فکری به حال تنهایی بی پایانم بکن وقتی برای هزارمین بار پنجره را برای دیدن آمدنت باز میکنم و بی آنکه حتی سایه ای از کوچه گذر کند بی اختیار صدای قدمهایت را می شنوم فکری به حال بیقراری های بی پایانم بکن وقتی تمام دیوارهای شهر را به رنگ چشمانت آبی تیره میکنم و به رسم لبخندهای شیرینت سرتاسر شهر گل یاس پخش میکنم فکری به حال کودک درونم بکن که وقتی نیستی مدام بهانه میگیرد و تمام بادبادکهایش را درآسمانی که با نگاه تو پیوند دارد رها میکند و ازآن میگذرد فکری به حال آیینه های زنگار بسته ای بکن که وقتی تو را در خود نمیبیند ترک میخورد فکری به حال انتظار دخترکان نوبالغ بکن که صدای عشق را تنها از آوازهای شبانه تو شناخته اند فکری به حال دستان نمناکم بکن که هر چه شبنم است از روی گلها جمع کرده تا برای رویش دوباره ات بتوانی از آن بنوشی فکری به حال چشمهایم بکن که بی تو اشک را هر شب مهمان لحظه هایش میکند و برای دیدن لحظه ای که باز میگردی با تمام خوابهای عالم قهر کرده است فکری به حال این روزهای خسته و کشدار بکن که وقتی نیستی هر روز سالی میگذرد و هر لحظه هزار ثانیه دارد فکری به حال قهوه ای چشمان بکن که بی تو رنگ میبازدو جایش را به خاکستری لحظه های انتظار میدهد فکری به حال من بکن که بی تو هیچ بهانه ای برای بودنم ندارم و تمام امید من به لحظه ایست که آمدنت را از دور میبینم کاش لحظه آمدنت همین حالا باشد
رد پاهایت را از جاده میشویم
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:40 توسط آنا
|

وقتی نیستی پنجرها نگاه منتظرم را از امتداد کوچه میدزدند و دستانم در گودی باغچه هیچ گلی نمی کارد وقتی نیستی ستاره ها لبخند ماه را گم میکنند و آیینه ها تجسم چشمان تو را از هم می قاپند وقتی نیستی سنگفرش تمام کوچه های باران زده نفس خسته آوارگیم را مینوشند و سجاده نمازم عطر شکوفه هایی راکه تو در چادرم گذاشته بودی کم میاورد وقتی نیستی باد تنها صدای سکوتم را با خود به هر جا میبرد و پرندگان مهاجر نشانی خانه چشمان تو را از هم میپرسند وقتی نیستی آسمان تا هفتمین طبقه اش تماما ابری است و خورشید پشت کوه نقاشی های کودکان پنهان میشود وقتی نیستی واژه هاخود را در لابلای خط خطی های دلم گم می کند و دفترم سیاه مشق سادگی های تو را میخواند وقتی نیستی هیچ قاصدکی خوش خبری اش را جار نمیزند و گلهای باغچه به هیچ بهانه ای نمی شکفند وقتی نیستی فرشتگان آسمان تمام غصه های دلم را در گوش هم نجوا میکنند و رهگذرانی که تنهاییم را دیده اند بی اختیار به من سلام می کنند وقتی نیستی جای خودم را در همه جای این زندگی خالی میبینم و من که نمازم را به سوی چشمان تو اقامه میکنم بدون قبله می مانم وقتی تو نیستی دیگر حرف زدنم نمیاید و تمام ساعتهایم بدون عقربه میماند وقتی نیستی سکوت را در همهمه بی معنی رفت و آمدها ضرب میکنم و تمام حس خواستنت را از قصه نبودنت منها می کنم وقتی نیستی واژه ها را برای بیان دلتنگی گم میکنم و با نگاهم مدام دنبال لحظه ای میگردم که صدایی بگوید: من برگشتم وقتی نیستی در حقیقت مفهوم بودن شک می کنم و تمام فرهنگهای لغات را برای یافتن معنای وجودت ورق میزنم وقتی نیستی چنان تنها میشوم که تنهایی هم نگرانم میشود و چنان با دلتنگی هایم همراه میشوم که همه دوستانم به دنبال حضورم میگردند وقتی نیستی رسواییم را با خونسردی نظاره میکنم و از همه میخواهم انتظار آمدنت را در چشمانم بیابند وقتی نیستی با تک تک خبرهای روزنامه سر ناسازگاری دارم و گویی کسانی که با همند به من دهن کجی می کنند وقتی نیستی حتی به کبوتر همسایه حسودی میکنم که جفتش را هر روز میبیند و از زیاد بودن آجرهای تمام دیوارهای بینمان خرده میگیرم وقتی تو نیستی جز هذیان گویی کاری ندارم که بکنم و آشفته گویی هایم با ظهورت تماما شعرعاشقانه می شود وقتی نیستی خیلی تنهام
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 14:31 توسط آنا
|
