
چشمانم را میبندم
هنوز همه چی تازه است
مثل لحظه اولی که اتفاق افتاد
مثل روز اولی که آمدی
مثل اولین سلامت
و نخستین کلام عاشقانه ات
خوب به یاد میاورم
اولین نگاه پرالتهابت را
و سکوت سنگینت را
هنوز دستانم از حرم لمس دستانت گرم است
و نفسهایم عطر نفسهای بارانی تو را
با خود دارد
چشمانم را بسته ام
و نقش چشمان تو را مرور میکنم
و طنین آوای تو را
که چند کلمه بیشتر نگفتی
و همان چند کلمه روزهای مرا میسازد
من غرق شده بودم
آری غرق شده بودم و هیچ نمیدیدم
جز امواج متلاطم دریای وجودتو
تو مرا به کجا بردی که دیگر حتی
نامم را نیز به خاطر نمی آورم
تو با من چه کردی که اینگونه
مدام در انتظار یک ظهورم
و حضوری بی بهانه و بدون تکلف
مثل همان روزهای اول
چشمانم را که باز میکنم
باز جز نقش چشمان تو هیچ نمی بینم
مرا چه شده که دیگر من نیستم
و هر چه هست تویی
کدامین اتفاق ساده
مرا اینچنین در تو حل کرد
که هیچ از من نمانده است
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:4 توسط آنا
|


امشب از جام دلم خون میچکد
بر پیکرم
امشب از مستی خرابم
می خروشم دم به دم
باز آمدیک شب از شبهای بی پایان من
امشب هم من با دلم
از غصه میگویم سخن
امشب این دل تا سحر
نام تو را نجوا کند
نام تو گویم دمادم
مشت دل را واکنم
من که دیوانه ومستم
عاقلی پیدا کنید
من که پیمانه پرستم
عشق را حاشا کنید
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:54 توسط آنا
|


امروز من از عشق تو مستم ای وای
دیوانه و زنجیر به دستم ای وای
گویند که دیوانگی هم عالم خود را دارد
من مست و خراب و می پرستم ای وای
این کیست که بر جام دلم می کوبد
هر لحظه مرا در این زمان می جوید
من گمشده عالم عشاقانم
پس کیست که از راز دلم می گوید
معشوق بیا نماز عشق است اینجا
لبریز دعاو یاد عشق است اینجا
با گمشدگان عشق دعوا نکنید
آخر همه بندگان عشقند اینجا
همه عاشقانه هایم فدای تو باد
دو بیتی و شعر و غزل هم فدای تو باد
مرا یک دل خسته هست و کمی عاشقی
همه عشق و این دل فدای تو باد
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:26 توسط آنا
|


این اسارت چیست
این اسارت که روحم را در گیر کرده است
و اسارتی دیگر که تمام هستی ام را
تو میدانی من چگونه میتوانم از بند رهایی یابم؟
آیا دلیلی برای رهایی هست؟
پاسخ دل را که خواهد داد
وقتی که در پس بندها
آبی نگاه تو را جستجو کنان دنبال میکند
و طنین صدای تو را در هیاهوی گنگ
جاده ها می یابد
سادگی نگاه توست
یا عطش پر حرارت دلدادگی ات
که اینگونه مرا سر در گم میکند
این اسارت در دل من است
بندهای بسته بر پای دلم را
محکم تر گره بزن
مبادا که از دستت فرار کند
دل سرکش من برای جلد شدن
آب و دان می خواهد و کمی مهربانی
می دانم که تو میتوانی آنرا در بند خود نگاه داری
تو در جلد کردن دل های سرکش و یاغی استادی
همینطور که در به بند کشاندنشان
یک بار دیگر نگاه ارغوانی ات را بر دل اسیرم
نشانه برو
میدانم که هر چه راه فرار است بر من خواهی بست
و مرا برای همیشه گوشه نشین زندان وجودت خواهی کرد
و چقدر این اسارت شیرین است
و این زندانبان خواستنی
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:6 توسط آنا
|

در آستانه ورود به ۲۸ سالگیم به روبرو می نگرم وجز راهی مه آلود چیزی نمی بینم ودر عقب گرد نگاهم ..... آه که چه ها دیدم در ۲۷ سالگی نمناکم چه اشکها ریختم این دل چند بار شکست چندین بار سوخت و... امروز دفتر ۲۷ سالگیم را میبندم و قدوم مضطربم را جلوتر می گذارم چه کسی میداند من چند قدم به مرگ نزدیکتر شده ام آی ۲۸ سالگیه مبهم چه خوابی برایم دیده ای که اینگونه مرا به خود می خوانی امروز یکسال بزرگتر شدم که نه یکسال پیرتر گشته ام آن روز که اولین گریه را سر دادم خوب میدانستم که این روزگار چه خواب آشفته ای برایم دیده است حال نیز در آستانه ورود به سالی دیگر از عمر نمیدانم چند ساله ام برای آنکه پلیدی ها را از یاد ببرم وبه دلم وعده روزهای بهتری بدهم با چشمانی اشکبار به خودم می گویم: تولدت مبارک
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 2:49 توسط آنا
|


یادته دنیا رو گشتیم
تا همو پیدا کنیم
همه دیوارها رو ریختیم
تا که راه رو باز کنیم
یادته به من میگفتی
همه چی تموم میشه
من میگفتم
نمیخوام زندگیمون حروم بشه
ما با هم تموم جاده هارو
تا ته دویدیم
آخرش به اونجایی که
دلامون خواست رسیدیم
آره دیگه تنهایی ما رو رها کردوگذشت
دستهای ما پلی شد
دلهامون از اون پل گذشت
حالا باز آغوشت رو برای من باز میکنی
من میام تو آغوشت تو پرهاتو باز میکنی
میریم با هم آسمون
تو اوج ابرها گم میشیم
یهو بر میگردیم و
تو خونمون پیدا میشیم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:16 توسط آنا
|


خاطره های هر روز و هنوزم را مرور میکنم
تو را در هر جایی میبینم
در تمام لحظه های بودن ونبودنم
سایه ات در کل زمانهای من جاریست
و هرم نفسهایت
همواره خاکستری چشمانم را به نیلی دریا
و به آفتاب روزها سپرده است
آهنگ قدمهایت بارانی چشمانم را
به سبزی بهاران بدل میسازد
و تویی که در کویر خشک سینه ام
شقایق های عشق را می رویانی
و حضور بی بدیلت
تمام سیاهی شب را به روشنی فرداهایم میسپارد
آری این حقیقت دارد
همیشه بودنت
مانع نبودنم بوده
و همیشه خواستنت
گویی دیگر عادتی است برای هر روزو هنوزم.
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:44 توسط آنا
|
