
تاریکی همه جا را گرفته است
صدایی نمیاید
هر چه هست سکوتی تلخ است و
ظلمتی بی پایان
گویی همه مرده اند
دیگر هیچکس را نمیبینی
به هر جا سرک بکشی خالی است
آری امروز انسانیت مرده است
حال میتوانی برای مرگ انسانیت شیون کنی
میتوانی در حسرت از دست دادن آدمیت ناله کنی
ولی آیا میتوان باز بشر را به آدمیت برگرداند
در جایی که کوردلان از خدا بی خبر همه جا را
به احاطه خویش در آورده اند؟
هیج جا از گزند نا آدمان مصون نیست
همین ها بودند که مرگ انسانیت را رقم زدند
نگاهشان کنید آیا جز چهره شیطان چیزی در آنها
میبینید؟
اینها نه همدستان شیاطین
که خود شیاطینند
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:43 توسط آنا
|


کوچک بودم
اونقدر که هیچ چیز نمیفهمیدم
از زندگی
جز دیدن هر روزه دوستانم در مدرسه
نوشتن مشقهایم
و دوره کردن درسهایم
کوچک بودم
به اندازه تمام همسن هایم
و کوچکی ام را با عروسکهایم قسمت میکردم
همه دلخوشی هایم
به اندازه تمام وجودم کوچک بود
و لبخندم به هر بهانه ای
به همه تقدیم میشد
روزگار کوچکی
روزگار قشنگی بود
ولی افسوس ....
کاش بودی و میدیدی
چطور تمام کوچکیم زیر بار گذشت روزها و شبها
رنگ باخت
و من چطور تمام لحظه های شیرین غفلت راگم کردم
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 16:25 توسط آنا
|


به درگاهت سر فرو می آورم
و بر خاک پایت بوسه میزنم
ای اسطوره جاودان بودن ها
گاه میاندیشم
فاصله فاصله نیست
وقتی از عشق سخن میگوییم
این ماییم که هستیم
و این عشق است که بر روح و دل ما جاریست
به آستان عاشقی سجده میکنم
و صادقانه میخوانمت
ای همیشه خواستنی
ای شکوه بی همتا
و ای رهایی بخش
من تو را در تو جستجو میکنم
و در خود میابم
آنچه را که باید باشی
تنهایم مگذار
و صمیمانه خواستنم را
بی هیچ اندیشه ای بپذیر
شاید فردا
همان آغاز دوباره شکفتن های ما باشد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 12:2 توسط آنا
|


به سکوت می اندیشم
و به رمز و رازی که در آن است
آیا تا به حال صدای نفس های سکوت را
در عمق باور بودن ها شنیده ای؟
آیا سایه سنگینیش را بر سر روابط
احساس کرده ای؟
من حال به همان سکوتی میاندیشم
که گاه تو را از من میگیرد
و گاه تو را به من باز میگرداند
و تو با نگاهت
میخواهی که من بشکنم
جام بلورین سکوتم را
و اما من باید بسنجم
که آیا حال وقت شکستن رسیده یا نه!
من که نگاهت را همه جوره میخوانم
پس تو چرا در انتظار شکست سکوت مانده ای
اگر نگاهم کنی
اگر در نگاهم کلامم را بخوانی
دیگر چه نیاز به سخن گفتن
مرا ببین
و چشمانم را بخوان
میدانم آنچه را که میخواهی خواهی یافت
پس بگذار سکوت همچنان میانمان
باقی بماند
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:29 توسط آنا
|


مرا با چه مقیاسی سنجیده ای
که اینقدر ناچیزم
سهم من از زندگی چیست
این سهم را چه کسی برای من تعیین کرده است
به من بگو واحد اندازه گیری تو چیست
من هنوز نمیدانم اندازه وجودم را باچه وسیله ای
اندازه گرفته ای که سهمم از بودن اینقدر اندک است
کاش مرا بیشتر میدیدی وابعاد وجودیم
از اینکه در ذهن تو نقش بسته است
کمی بزرگتر بود
من هستم
ببین و باورم کن
کمی بیشتر به من حق بودن بده
به خدا من آنقدر هم که تو فکر میکنی
حقیر نیستم!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 13:18 توسط آنا
|

بارها تو را در خود جوییدم و هر بار به خود رسیدم این چه داستانیست نازنین تو در من گمی و من در تو پیدایم هر بار صدایت زدم به سویم آمدی و من خود را در دیدگانت یافتم شاید آن عاشق واقعی تو باشی نه من چرا که هر جا که میروم در کنار تو خودم را میابم آری این حقیقت دارد این تویی که منم و این منم که تویی گاه میاندیشم کاش به جای آنکه خدا من را من میکرد من را تو میکرد کاش تو در من خود را میافتی و من تجلای حضور تو میشدم آنوقت هر کس سراغ مرا میگرفت تو را میافت اما حال هر که تو را میخواهد آخر به من میرسد این چه داستان غریبیست که من خود را در تو حاشا میکنم و تو خود را با من پیدا میکنی
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 19:21 توسط آنا
|
