
زمان میگذرد
زمان میگذرد و من احساس میکنم
حرکت ثانیه ها را زیر پوستم لمس میکنم
تو میدانی انتهای بودن کجاست
شاید هیچکس نمیداند
شاید همه میدانند جز من
من به انتهای بودن که نه
به انتهای دوست داشتن رسیده ام
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:36 توسط آنا
|


ترسم از این است که
تمام لحظه های با هم بودن را
بی هم به سر بریم
و بعد با افسوس
روزهای از دست رفته چه باید کرد؟
مدتهاست چشم انتظاریم را
به سکوت جاده ها سپرده ام
و حدیث تکراری عشق را در گوش باد
زمزمه کرده ام
حال که هستی با من بیا
که فردا برای یکی شدن
فرصتی نیست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 11:42 توسط آنا
|

ترانه های همدلی را کجا باید جست کدامین نگاه صورت مرا جستجو خواهد کرد دست کیست که برای فشردن دستهای من بی تاب است باید میدانستم شاید کسی در راه است صدای پاهایش را میشنوم نمیدانم منتظر کیستم نمیدانم کجای این جاده چشم بدوزم از کدام ور خواهد آمد آیا انتظار من پایانی خوش خواهد داشت با ترانه هایم شب ها را به صبح میرسانم و زمزمه های دلتنگی ام به گوش فردا هایم میرسد شاید اگر بداند انتظارم را یا بشنود نغمه هایم را زودتر بیاید دستانم در حسرت فشردن دستهای مهربانت لحظه ها را شماره میکند میدانم که میدانی پس به انتظارم پایان ده
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:45 توسط آنا
|

از پشت پرده پلکم نوری
چشمم را نوازش میدهد
شاید خورشید باشد
که باز تابیدن به من را از سر گرفته
چشمانم را آرام میگشایم
برق نگاهی از پشت پنجره پیداست
و لبخندی مهر آمیز
تمام سردی تنم رفت و گرمایی
وجودم را نوازش داد
میبینی
رنگ پاییزی تنم بهاری شده
تو میدانی چرا؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:46 توسط آنا
|


کسی صدایم میکند
صدایی که غریب است
اما بوی آشنایی میدهد
شاید این یک رویای خوش باشد
کسی چه میداند
شاید صدایی که مرا میخواند
صدای خوش صداقت باشد
یا نه!
شاید طنین قلب بی تاب من است که
این چنین رویا گونه
به من لبخند میزند
غریبی آشنا می آید
صدایش را میشنوم
شاید این صدای پای توست
نکند که آن گم کرده ام
تو باشی؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:52 توسط آنا
|


گاه فکر میکنم
قصه من و تو
داستان تکراری همون دو خط موازیه
که هیچوقت به هم نمیرسن
اما میبینم نه
اونها لااقل تا آخر عمر در کنار همند
من و تو حتی از با هم بودن هم گریزانیم
پس قصه اون دو خط موازی هم
قصه ما نیست!
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11:53 توسط آنا
|


رهایی عالمیه
یه عالم خاصی داره
کاش میشد از همه چی رها بشم
دیگه یک جا نمونم
برم و دیگه نیام
مثل پروانه تو باد
رها بشم
رهایی عالمیه
خوب میدونم
کاش میشد رها بشم
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:45 توسط آنا
|


دیشب که ستاره ها رو میشمردم
یاد چشمان تو افتادم
نمیدانم برق نگات بود
یا درخشندگی چشمات
هر چه بود برای من
مثل یک ستاره بود
حال با ستاره ها شبها
تنهای هامو قسمت میکنم
میدونی چرا
چون اونها برق نگاهشونو هیچوقت
ازم دریغ نمیکنن
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 12:39 توسط آنا
|


هنوز هم جای من خالیست
کجا
هرگز نمیدانم
درون قلب تو شاید
میان کودکی هایم
و حتی زیر آن تک درختی که
من سالهاست میبینم
کسی زیرش نمیشیند
جای من خالیست میدانم
درون آن گور خالی
که دلم از مدتی پیش
برایم کنده در یک گوشه خلوت
جای من خالیست در همراهی قاصدک ها
با نسیم نیمروز وپر از آواز
جای من در هر چه خوب است و
هر چه زیباست
همچنان خالیست
میبینی؟
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:21 توسط آنا
|


خدایا بهانه های زندگی را
کجای این دنیای بزرگ گم کردم
معنی با هم بودن ها را چه کسی
از ذهنم ربود
دلخوشی های کوچک زنده ماندن
کی از وجودم پر کشید
من کجا خودم را گم کردم
چه کسی مرا در خودم رها کرد
خدایا از کجا این همه گم کرده را پیدا کنم
از چه کسی سراغ خودم را بگیرم
چرا هیچ جا روشن نیست
من به دنبال ذره ای نور امیدم
کجا پنهانش کرده ای
نشانم بده که رو به اتمامم
دستم را بگیر که جز تو کسی را ندارم
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:14 توسط آنا
|


مینویسم از غم دلواپسی
توی لحظه های سرد دستها
مینویسم از سکوت چشمها
در تکاپوی غریب جاده ها
مینویسم من چه بی فردا شدم
قصه ام همهمه دیروز نیست
با همه هستم و
تنهاییم
حرف تکراری این روز نیست
مینویسم آرزو از من پرید
کوچه ها را باز دنبالش روید
هر چه امید بود
یکباره گذشت
تا کجا باید به دنبالش دوید
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 11:47 توسط آنا
|


چرا اینقدر سردمه
چرا هر چه در اطرافم هست
در نظرم رنگی نداره
خسته ام
به اندازه تمام دنیا خسته ام
با روزهای خاکستری چه باید کرد
کاش میشد بروم
کاش میشد برای تمام عمر گم شوم
ثانیه ها بانگاهی معنا دار نگاهم میکنند
آنها هم میدانند گذرشان به هیچ درد من نمیخورد
دلتنگی هایم را با خودم به کجا ببرم
خسته ام
از همه چیزو همه کس خسته ام
کاش راهی برای خلاصی میافتم
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 12:24 توسط آنا
|


سلامت را دگر پاسخ نمیگویم
تو را دیگر نمیخواهم
تو را در آخرین دهلیز قلبم
مدفون می سازم
تو را دیگر نمی خواهم
تو را دیگر نمی خواهم
دگر حتی برای لحظه ای
در انتظار تو نمی مانم
+
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:24 توسط آنا
|

با سکوت خیلی از مشکلها خودبه خود حل میشه وقتی میخوای کسی ندونه که عاشقی وقتی بخوای هیچکس نفهمه دلگیری وقتی نخوای کسی بدونه ازش بدت میاد و حتی وقتی که داری تو تنهایی پرپر میزنی سکوت چقدر میتونه به آدم کمک کنه وقتی به وقتش ازش استفاده کنیم اما خیلی وقتها نباید سکوت کردوما سکوت میکنیم مثل وقتی که آخرین فرصت و برای گفتن دوست دارم از دست میدیم
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:31 توسط آنا
|


ای خدا پس آخر دنیا کجاست
کجا این دل دیگه آروم میگیره
کی میشه هر چی غمه تموم بشه
کی همه غصه عالم میمیره
ای خدا دلم میخواد داد بزنم
بگم از هر چی غمه خسته شدم
بگم از این همه نیرنگ و ریا
از همه دروغگو ها خسته شدم
خدا جون خستگیهامو در بکن
بذار این تنهایی هم تموم بشه
نذار تو گریه و آه و بی کسی
همه عمر کمم حروم بشه
خدا جون دستهای خالیمو بگیر
من میخوام یه بار دیگه شروم کنم
همه غصه هامو دور بریزم
با دل آروم و شاد
زندگی رو شروع کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 10:54 توسط آنا
|

ماهی کوچولو جاش خیلی تنگ بود خیلی زود از تنگی جاش خسته شد حالا یه تنگ مونده و یه ماهی تنها که دوستش رفیق نیمه راه بودو همه فضای تنگ و برای اون گذاشت شاید فکر میکرد اگه اون نباشه دوستش جای بیشتری داره ولی نمیدونست اون جای کمترو با اون دوست داشت نه یه تنگ خالی از اونو حالا اون ماهی تنها فقط به فکر رفتنه
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 20:9 توسط آنا
|


میروم اما نمیدانم کجا
میروم تا با خودم تنها شوم
هر چه دارم از تو و یاد نگات
زیر تنهایی این پس کوچه ها
جا بذارم
هر چه بوده خیلی زود تموم شده
میتونم باز دوباره شروع کنم
این دفعه بدون عشق و دغدغه
یا بدون حسرت یه ما شدن
میتونم تنهایی از زمین پاشم
کافیه آسمونو نگاه کنم
میتونم با یاد اون که اون بالاست
حتی کوه سنگی رو
جا به جا کنم
تو خیال کردی بری منم تو غربت میمیرم
نه جونم اشتباه کردی من هنوز رو زمینم
+
نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 23:11 توسط آنا
|

دور شو از من و از احساسم برو دیگه نمیخوام اینجا باشی حتی بعد مردنم اینجا نیا نمیخوام عمری دیگه با ما باشی خسته ام از بدیهات رهام بکن نباشی غصه دنیا کم میشه نگو بهترین بودی برای من آخه با این دروغت پشت این دنیا خم میشه برو دیگه نمیخوام ببینمت آخه از قیافتم بیزارم برو و نذار به هر کسی بگم که از اون دوست داشتنت با همه ناز و ادات بیزارم
+
نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 10:53 توسط آنا
|


ابلیس مرگ و نا امیدی
رو سرم سایه انداخته
شاید دیگه فرصتی نباشه
کاش یکی تنهاییمو باور میکرد
کاش یکی میفهمید
دلم چقدر گرفته
آهای
کسی اینجا نیست
کسی صدای منو میشنوه؟
نه من تنهام
هیچ کس اینجا نیست
هیچ کس
کاش مرگ نگاهی به من میکرد
کاش خدا به بردنم راضی میشد
آی مردم
خنجرهایتان را پنهان نکنید
من آماده مردنم
همانطور که بر قلبم میزنید
جانم را هم بگیرید
کسی اینجا نیست؟
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:27 توسط آنا
|


تمام کوچه ها رو دنبالت گشتم
تمام روزها رو به دنبالت
به هر جا سر زدم
نمیدونم کجا دستمو رها کردی
تو راست میگفتی
گم شدن آسان تر از اونیه
که فکر میکردم
حال حتی نمیدانم
این تویی که گم شدی
یا من!
به نظر تو کدوممون زودتر
دست اون یکی رو
ول کرد؟
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 19:7 توسط آنا
|

به دنبال کودکی هایم روزها به همه جا سر میزنم به خانه همسایه قدیمی به حیاط خانه مادربزرگ به کوچه خانه قبلیمان تمام کودکی هایم را یکجا گم کرده ام شاید زیر گذشت ایام مدفون شده و هرگز دیگر پیدایش نکنم یادش بخیر موقع عید چه ذوقی داشت خریدن کفش و لباس نو آنوقتها کوچه وخیابان هم بوی عید میداد و چقدر هر سال برای رسیدن وقت رنگ کردن تخم مرغ لحظه ها را میشمردیم کودکی ام با همه زیباییش گم شده نکند کسی آنرا از من دزدیده است
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 9:33 توسط آنا
|
