تبليغاتX
راز نگاه تو

 

یه سال دیگه هم تموم شد.هر چند که برای من خیلی پرحادثه بود

اما بد هم نگذشت.

الان خیلی خوشحالم که این سال و به همراه دوستهای خوبم تموم میکنم.

دوستهایی که بدون هیچ توقعی همراهم شدند و کمکم کردم بار غمم رو راحتتر

به دوش بکشم.

با حرفهاشون.دلداریهاشون.نصیحتاشون.با احساساست قشنگشون.

از همتون ممنونم

برای همتون یه دنیا خوبی و خوشبختی آرزو میکنم.

برای تو فهیمه که تو غم و شادی با هم شریکیم.

برای فاطمه گلم که همیشه مهربونی

برای رهای عزیزم که همیشه خودمو بهت نزدیک حس کردم

برای پرتام که بودنت روحیمو عوض میکنه

برای تو پیام که گاهی دعوام هم میکنی

برای دلشکسته نازنینم که همیشه با من بودی

برای هلیای گلم که خیلی دوست دارم

و برای تو علی عزیزم که بیشترین کمک رو به من کردی و با حرفهای زیبات

منو به خودم نشون دادی و به خودم برگردوندی

و خیلی های دیگه که الان تو ذهنم نیست و دوستهای خوبی برام بودن تو این مدت

برای همتون یه سال خیلی خیلی خوب با روزهای آفتابی آرزو میکنم

وامیدوارم این دوستیهای صادقانه و قشنگ باز هم تو سال جدید محکمتر از قبل ادامه پیدا کنه

همتون رو دوست دارم بیشتر از تمام کسایی که برای عرضه دوستیشون یه دنیا توقع دارن

سال نو همتون مبارک

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:18 توسط آنا |

 وای چقدرساده بودم 

که تو رو

با جون  و دلم میخواستمت

من به فکر تو بودم

تو  به فکر یه یار دیگه

کاش از اول میدونستم

کاش من هم مثل تو بودم

کاش به جای تو بودم

تو به من فکر کنی و

من پی یک یار دیگه

ولی افسوس............

وای چقدر ساده بودم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:46 توسط آنا |

دستتو بذار تو دستم

بذار تنهایی دست هر دومون تموم بشه

تو که از تنهایی خود هستی گریزون

چرا پس ول میکنی دستهای سردم

میدونی  که دست من منتظره

که با توتنهاییشوقسمت بکنه

دستتو بذار تو دستم

بذار غصه فردا رو

فردا بخوریم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:9 توسط آنا |

تمام دلتنگیهایم را در چشمانم

پنهان ساختم و تو نگاه از چشمانم

گرفتی

آنها را زیر اشکهایم گذاشتم و تو

از من رو برگرداندی

حال که اشک میخواهد چشمانم را

ترک کند

از پشت هاله خیسش

رفتنت را به تماشا نشسته ام

اشکم بر خاک قدمهایت نشست

صدایش را نشنیدی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 14:39 توسط آنا |

راست میگویی تو

من و تو راهی نداریم

برای یکی شدن

من که در آیینه عشق

شکستم

                 ماندم

تو که از عشق رها گشتی

چه آسان رفتی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:9 توسط آنا |

در حسرت کدامین لحظه

تمام زیبایی های بودنت را از یاد بردم

نمیدانم

تمام دلخوشی های حضورت

در تنگنای دلتنگی هایم

خشکید

و همه شوق انتظارم

بی هیچ امیدی

بر گوشه دلم محو شد

گاه می اندیشم

کاش همنشین لحظه های بی قراریم

کسی جز تو نبود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:55 توسط آنا |

سادگی ام با تمام زیباییش

به تاراج زمان رفت

معصومیت هایم کجایید

مدتهاست شما را در خود گم کرده ام

با گذشت روزها و شبها

شما را چه ناشیانه از دست دادم

نه

شاید شما را به تاراج بردند

ناکسانی که مرا به بازی گرفتند

همه هستی ام را

احساسات پاک و معصومانه ام را

کی از دستم رفت روزهای روشن سادگی

کاش میدانستم معصومیتم را کجا گم کردم

در چند سالگی ام بود که از من جدا شد

حس بی همتای نجابت و سادگی

کاش میدانستم...............

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:45 توسط آنا |

کاش میشد که بگویم:

من به اندازه یک روزنه دلخوش هستم

که تو برمیگردی

ولی افسوس که آن روزنه هم

در دلم

پیدا نیست

چشم بر راه بدوزم تا کی؟

اثری نیست

خودم میدانم

تو دگر پیش من خسته

نمیایی باز.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 15:27 توسط آنا |

نمیدانم خواب بود یا

در بیداری

صدای آهنگ نفسهایت

بر جان من پیچید

و من

چه دیوانه وار

عطر نفسهاتو نوشیدم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:33 توسط آنا |

 

گاه میاندیشم

سهم من از تو و

از ما شدن ثانیه ها

جز خیالی هوسی خواستنی

چیز دیگری نبود

آری افسوس تو نخواستی به پایان ببری

قصه بی سرو سامانی و تنهایی من

حال من ماندم و یک عمر سوال

با غم سوخته رنج رهایی از هم

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:53 توسط آنا |

ثانیه ها دنبالم میکنند

برای فرار از هجوم زمان هایی که میروند

چه باید کرد

لحظه های تنهایی دوره ام کردند

می بینی در انتهای روشنی هر چیز

یه تاریکی انتظارمان را میکشد

برای فرار از دست ثانیه ها خودم را

در پیچ واپیچ فنا پذیر رویا

                                      گم میکنم

ساعتها چه از جانم میخواهند

وقتی که رویا هایم نومیدانه به خستگی پاهایم

                                                            پوزخند میزنند

و دستهایم هنوز در لابلای لحظه ها

دستان تو را جستجو میکنند

به ساعتها بگویید بایستند

من دیگر یارای گریختن ندارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15:26 توسط آنا |

سوختم مثل یه شمع

کسی اما

قصه سوختنم را

                      نشنید................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:25 توسط آنا |

 

 

دیشب داشتم در گورستان عشق قدم ميزدم خيلي تعجب کردم

 

تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين

 

قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه

 

يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم

 

روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش

 

دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل

 

همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:26 توسط آنا |

 

آ

یاد آنروز بخیر

بی خبر از غم بی همنفسی

روی دیواره یک باغ نشستیم

                                    من وتو

کاش میدانستیم

آخرین بار که با هم هستیم

شاید اکنون باشد

چه شد

باد بیرحم جدایی از کدام سمت آمد

تو رو از من بگرفت و

سوی آن باغ کشید

و من اما گوشه ای

خارج باغ افتادم

غم بی همنفسی زود سراغم آمد

آنزمان که تو را آنور دیدم

دست در دست یک یار دگر

در همان باغ به هم پیوستید

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:9 توسط آنا |

 

آن روز که صمیمانه تو به من دست دادی

تو فقط دست دادی و

من هر چه هست دادم

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 20:55 توسط آنا |

 

امروز صبح اصلا حوصله نداشتم

میخواستم بیام شروع کنم به آه و ناله که قبل از نوشتن مطلبم اول نظر

دوستان رو خوندم و نمیدونی همین چه جوری حالم رو از این رو به اون رو

کرد. طوریکه الان برای هر کاری حوصله دارم.

فقط میتونم بگم ممنون از همتون ممنون که تو این شرایط روحی بحرانی

با حضور گرمتون سرمای دلم رو از بین بردید.

فهیمه جان همدم مهربونم مرسی که همیشه دلداریم دادی

پرتام عزیز تو هم همیشه با حرفها و نظرهات منو خوشحال کردی

وحید خوبم تو همیشه با حرفات منو از لاک خودم کشیدی بیرون

رها جان تو هم از اون کسایی بودی که مدام بهم سر زدی و نذاشتی

احساس تنهایی کنم

و تو فاطمه جان وقتی با اون اشتیاق ازم خواستی که اجازه بدم لینکم کنی

واقعا ته دلم یه شکوفه امید جوونه زد

و همه دوستهای دیگه که واقعا با همدردی هاشون یا تعریف از مطالبم

موجب شدن روزهای تلخ تنهایی رو به راحتی سپری کنم

از همتون سپاسگذارم  این گلها تقدیم به همه شما عزیزان

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 11:26 توسط آنا |

یک آهنگ خیلی ساده میتواند باعث شود

که آواز بخوانی

یک لبخند ساده موجب میشودکه

احساس بهتری داشته باشی

یک چیز خیلی ساده

میتواند تو را خوشحال کند

و

امیدوارم این سلام ساده من

بتنواند باعث شود که لبخند بزنی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:41 توسط آنا |

رسم زمونه اینه

تو چشم میذاری و من قایم میشم

و تو..............

یکی دیگه رو پیدا میکنی

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 14:49 توسط آنا |

 

تو میروی و من فقط نگاهت میکنم

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم

بی تو یک عمربرای گریستن وقت دارم

ولی برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:12 توسط آنا |

تا حالا شده از خودت خسته بشی و

از دست دلت به ستوه بیای؟

من الان اینجوریم.تازه از دست دلم اونقدر

شاکی ام که میخوام بکنمش بندازمش دور بس که

حرف گوش نکن شده.

حالا نمیدونم با خودم چی کار کنم.صبح تا شب خودمو مشغول میکنم.

اونقدر کار میکنم که شب بیهوش بشم اما

امان از وقتی که نصف شب یهو بیدار شم

همه اون فکرهایی که از صبح ازشون فرار

کردم  میاد تو سرمو دیوونم میکنه و نمیذاره بخوابم

تو جای من بودی چی کار میکردی؟

دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار تا حافظم پاک بشه اون وقت

همه چی درست میشه این دلم هم دیگه جفتک پرونی نمیکنه.

خیلی خسته ام میخوام برم یه جایی که هیچکس

منو نشناسه.

کاش میتونستم از دست خودم فرار کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:1 توسط آنا |

 

میتوانی تو ببینی الان

جای تنهایی من

                   خلوت و خالیست هنوز

میشود قصه غصه و دلتنگی رو

از سکوت خالی حنجره ام

با همه تازگی احساس کنی

روح تنهایی من  جا دارد

گوش کن زمزمه خستگی اینجا پیداست

تو چه دانی که من اینجا به چه راهی رفتم

گوش کن ناله دلخستگی ام

همه خلوت این وادی را پر کرده است

جای پایم اینجاست

                           میبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14:25 توسط آنا |

اشک من پیرهنتو تر کرده

همه جا عطر تو پیچیده

ولی

دل دیگه غربتو باور کرده

 

 

امشب هم میون این خاطره های سردم

بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم

که نفهمیدم کی کجا تو رو ازم گرفت

دست تو جدا شدونگاهتو گم کردم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 12:30 توسط آنا |

 

من الان به همون روشی که دوستان محبت کردند و گفتن عکس گذاشتم حالا دیگه اگه باز

نشه از گذاشتن تصویر در وبلاگم معذورم خدا کنه باز شه

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 10:15 توسط آنا |

یکی به من بگه چرا هر

 

 

چی عکس میذارم رو

 

 

 وبلاگم باز

 

 

 

 نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:54 توسط آنا |

 

چقدر سخته تو چشمهای کسی

 که تمام عشقتو دزدیده

وبه جاش یه زخم همیشگی رو به

 قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای

اینکه لبریز از کینه ونفرت بشی حس

کنی هنوز دوسش داری.

چقدر سخته دلت باز به دیواری تکیه بده

 که یکبار زیر آوار  دروغش همه وجودت له شده.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دنیای

اشک نگاهتو خیس کنه اما مجبور بشی

بخندی تا نفهمه دوسش داری.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 10:48 توسط آنا |

میدونم برات عجیبه

اینهمه اصرارو خواهش

اینهمه خواستن دستات

بدون حتی نوازش

 

میدونم برات عجیبه

من با این همه غرورم

پیش همه بدیهات

چه جوری بازم صبورم

 

میدونم برات سواله

من چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی

باز میام تو رو ببینم

 

میدونی چرا همیشه

من بدهکار تو میشم

وقتی نیستی هم یه جوری

با خیالت راضی میشم

میدونی برا چی از تو

غم دارم ولی میخندم

تا نبینی گریه هامو

هر دو چشمامو میبندم

 

 

چاره ای جز این ندارم

آخه خون شدی تو رگهام

میمیرم اگه نباشی

بی تو من بدجوری تنهام

میدونم یه روز میفهمی

 

روزی که دنیا رو گشتی

 

من چه جوری تو رو خواستم

 

تو چه جور ازم گذشتی

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:58 توسط آنا |

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:2 توسط آنا |

 

تا حالا شده که بخوای یه چیزی رو فراموش کنی و مدام سر خودتو به یه چیزی گرم کنی که

بهش فکر نکنی ولی باز نشه؟

گاهی حتی وقتی که سرگرم یه کار مهمی هم باز اون فکر ولت نمیکنه.

حالا وقتی سخت تر میشه که اون چیز یاد یه نفر باشه که دوسش داری ولی نباید

داشته باشی.بهش فکر میکنی ولی نباید فکر کنی.

حالا من گرفتار این معضلم.

میخوام همه چیزو فراموش کنم اما نمیشه.مدام دارم با خودم و ذهنم میجنگم که یاداون

نیافتم اما نمیشه.هر چی که ممکنه منو یادش بندازه از جلو چشمم برداشتم اما نمیشه

حتی تو خیابون جاهایی که دیدمش رو نگاه نمیکنم ولی باز مدام  فکرش گوشه ذهنم وول

میخوره.دلم میخواد اون بخش از حافظه ام که مربوط به اون کاملا پاک بشه طوری که

اگه باز دیدمش اصلا نشناسمش.

تا حالا به هر چیزی که بشه فکرشو کرد متوصل شدم ولی فایده نداره همش یادش داره تو 

مغزم رژه میره.

الان به جایی رسیدم که فقط میخوام فراموش کنم.دیگه حتی نمیخوام برگرده .

آدمی که موندنی نیست هر چه زودتر بره بهتره ولی کاش وقت رفتن یادو خاطراتشم میبرد.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:20 توسط آنا |

 

اونقدر دلم گرفته که دوست دارم یه دنیا گریه کنم

تمام آتش اشتیاق دیدنت که از دیروز باهام بود زیر

سردی نگاهت یخ زد.

کاش به چشمات نگاه نمیکردم کاش هیچوقت تو

چشمات نگاه نمیکردم. مدتهاست میدانم که دیگه مال

من نیستی ولی هر بار که میبینمت این حقیقت تلخ

بیشتر خودشو نشون میده.

من نمیدونم چرا ما آدمها کسایی رو که دوسمون دارن

نمیبینیم در عوض دنبال کسایی که دوسمون ندارن

میدویم. 

امروز وقتی تو رفتی بارها و بارها

این شعر را با خودم تکرار کردم:

 

گاه میاندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کسی خواهد گفت

آنزمان گه خبر مرگ مرا میشنوی

صورتت را کاشکی میدیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دست را

که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را

که عجب

عاقبت مرد

افسوس.........و

کاش میفهمیدی

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:53 توسط آنا |

 

امروز حال عجیبی دارم . شدم مثل یه دختر نوجوون دبیرستانی که زنگ آخر تو کلاس

همش حواسش به ساعت که کی میگذره و زنگ میخوره تا با عجله از مدرسه بزنه

بیرون چون سر کوچه مدرسه یه جفت چشم منتظرشه تا با یه نگاه دلشو بیقرار کنه.

الان هم مثل همون وقت دل من به همون نگاه گذرا خوشه نه بیشتر.

 

میدونم چشمهای تو امروز منتظر من نیست ولی همین که میدونم میتونم یه لحظه

ببینمش دلمو بیتاب کرده.کاش هنوز دلامون مثل اونوقتها کوچیک بود و همین

نگاههای یواشکی همه اون چیزی بود که از با هم بودن میخواستیم.ولی حقیقت

اینه که ما هممون بزرگ شدیم .نه دیگه من اون دختر دبیرستانیم نه تو اون عاشق

کوچولو که فقط برای یه لحظه دیدن من کلی منتظر میموندی.

اما چه کنم که گاهی همه حسم برمیگرده به اون روزهای صورتی.

  

 

خنده دار مگه نه؟ 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره اين دل ديوونه واست دل تنگه

وقت از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام

اسم تو برای من قشنگترين آهنگه

بی تو يک پرنده اسير بی پروازم

با تو اما می رسم به قله آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشی

واسه تو سقفی ازآهنگ و صدا می سازم

اگه کوچه صدام يه کوچه باريکه

اگه خونم بی چراغ چشم تو تاريکه

می دونم آخر قصه می رسی به داد من

لحظه يکی شده تو آينه ها نزديکه

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:57 توسط آنا |

 

یه وقتهایی چقدر آدم کلافه میشه از اون اتفاقهایی که داره دورو برمون میافته و گاهی اونقدر دلگیر میشی که میخوای سر به کوه و بیابون بذاری تا این اتفاق ها رو نبینی و نشنوی.

اینجاست که یاد این شعر پر معنا میافتیم: تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

                                                             جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته

گاهی خیلی عذاب میکشم وقتی یادم میافته که تو یه گوشه از این دنیا هستن آدمهایی که هیچ چی برای خوردن ندارن و از داشتن ابتدایی ترین امکانات محرومن.یا چرا دور بریم تو همین کشور خودمون نه نزدیکتر  تو همین شهر خودمون هستن کسایی که شبا سر گرسنه به بالین میذارن ......

چرا باید اینجوری باشه نمیدونم این سوال و سالهای سال از خودم پرسیدم و هر بار بی جواب موندم.

نمیتونم فکر نکنم نمیتونم بی خیال باشم مگه میشه آدم چشمشو ببنده و دلشو خوش کنه که من که نمیبینم پس به من مربوط نیست.

کاش میتونستم یه کاری کنم ولی برای این همه آدم کی میتونه کاری کنه جز خدا؟

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:13 توسط آنا |

امروز از اون روزهاست که حوصله هیچ کس و هیچ چیزو ندارم. بیشتر از همه حوصله خودم و ندارم

دلم میخواد برم یه جا گمو گور شم.تا حالا شده دلت بخواد بری جاییکه هیچکس نشناست

فارغ از همه اطرافیان و دلبستگیهات. من الان دلم اینو میخواد.

کاش یکی میفهمید من چی میگم ولی معمولا وقتی این احساسمو به زبون میارم اطرافیانم با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میفهمونن که نه تنها از حرفهام هیچی نفهمیدن بلکه فکر میکنن من زده به سرم ولی به خدا

عقلم سر جاشه فقط دلم خسته شده.میدونی دل کی خسته میشه ؟

وقتی که مدام داره برای همه میتپه و هیچکس حالشو هم نمیپرسه.اونوقته که آدم دلش میخواد هیچکسونبینه و چشمش تو چشم کسی نیافته تا یادش نیاد چقدر آدمهای دوروبرش مثل یه سایه فقط حضور دارن و

نمیشه حتی برای یه لحظه رو بودنشون حساب کرد.

خلاصه امروز از همه کس و همه چیز دلگیرم و دلم یه دنیا گرفته کاش میدونستم با این همه دلتنگی چی کار کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:43 توسط آنا |

 

چقدر دلم میخواست وقتی دلت گرفته است .وقتی دلتنگی. وقتی از همه چی کلافه ای بیای سراغ من و همه عقده هاتو سر من خالی کنی ولی مثل الان اینجور ساکت و خاموش نباشی.

دلم میخواد سرم داد بزنی و تقصیر همه بدی های عالم و بندازی گردن من ولی اینجوری مثل سنگ ساکت نباشی.

من میدونم چرا تازگیها نگاهتو ازم میدزدی  چون خوب میدونی من از چشات همه چیو خوب میفهمم نمیخوای باورم بشه که دوستم نداری ولی آخه چرا؟

مگه من و تو تعارف داریم ؟باور کن همه چی برای من مثل روزهای اوله .هیچی عوض نشده جز تو.

نگو عوض نشدی. هنوز یادم نرفته وقتی نگام میکردی گرمی محبت از چشات میریخت بیرون و من همه اونا رو جمع میکردم تو دل خودم. اما حالا وقتی ربروم وامیستی اون عینک سیاه آفتابی رو حتی تو سایه هم بر نمیداری تا مبادا از سردی نگاهت دلم یخ بزنه.

اما یه چیزی رو نمیدونی و اون اینه که تو اگه چشماتو پشت هر چی هم پنهون کنی من نگاهتو میخونم.

دیگه لازم نیست خودتو عذاب بدی.هیچی برای پنهون کردن نمونده .من میدونم ...........

تو با این پیله تنهایی که دور خودت تنیدی منو داغون کردی. هنوزم دلم میخواد از ته دل داد بزنم آخه بیرحم دیگه چرا چشماتو پنهون میکنی. باشه من قبول دارم اون چشا مال من نیست دیگه ولی جون هر کی دوست داری نگاهتو ازم نگیر.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:22 توسط آنا |

 

نمیدونم میدونی یا نه ولی میگم تا بدونی.

دلم میخواد اسمتو توی یکی از صفحه های نخوندنیه زندگیم گم کنم.

آنقدر کلافم کردی که حتی نمیخوام چشمم به اسمت بیافته.میبینی چه به روز من آوردی.منی که با شنیدن اسمت قلبم از جاش کنده میشد.

تو که دوستم نداشتی چرا پس به کوچه تنهایی من سرک کشیدی؟

چی رو میخواستی ببینی؟

خوب حالا چی تو که اومدی و خودتو انداختی وسط دل بیقرارم حالا چرا میخوای فرار کنی؟

نمون یه لحظه هم نمون .برو .میخوام که پشت سرت رو هم نگاه نکنی .میدونم همیشه اسم من تو فصل نخوندنی زندگیت بوده ولی تو رو به همین دل پاره پاره ام قسمت میدم دفعه بعد وقتی خواستی به کوچه تنهایی کسی سرک بکشی اول یه نگاه به دل خودت کنی و ازش بپرسی که اگه تو این کوچه گیر افتاد مردش هست که بمونه و یه دفعه نخواد خودشو تو پیچ و خم بی کسیها پنهون کنه یا نه!  

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:16 توسط آنا |

 

تا حالا شده همینجوری بی دلیل دلتنگ بشی و خودت هم ندونی دلت برای چی یا کی تنگ شده؟

میدونی برای من خیلی پیش میاد که از این مدل دلتنگیها بیاد سراغم معمولا هم نمیدونم باهاش چی کار کنم.

گاهی میرم یه سری آهنگ عشقولانه خفن پیدا میکنم و همه رو پشت سر هم سلکت میکنم و میشینم به گوش دادن و حتی یه وقتهایی که عمق دلتنگیم زیاد باشه با اون آهنگها که با اکثرشون خاطره هم دارم های های گریه میکنم.

البته همیشه بخت با آدم یار نیست که دورو برت آنقدر خلوت باشه که بتونی اینجوری جولون بدی پس  باید یه فکر دیگه کرد.

تا حالا دقت کردی وقتی که بارون یا برف میاد چقدر هوس قدم زدن پیدا میکنی خوب همین هم یه راهشه به شرطی که بعداز اینکه همه نغمه های تنهاییتو زیر برف و بارون زمزمه کردی با حال نذارو تب و لرز برنگردی خونه که واویلا میشه و به خاطر یه دلتنگی ساده باید پیه چند روز تو خونه موندن و به تنت بمالی.

یه راه دیگش نوشتنه مثل کاری که الان من دارم میکنم . باورت میشه من به همین راحتی الان لحظه دلتنگیمو با تو قسمت کردم.حالا دیگه حالم خوبه میتونم به کارهام برسم و به چیزهای خوب فکر کنم .چیزهای خوبی که همیشه دورو برمون هست ولی نمیدونم چرا ما گاهی وجودشونو فراموش میکنیم. 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 12:39 توسط آنا |